<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-3079063622550011487</id><updated>2011-07-28T14:46:04.427-07:00</updated><title type='text'>سینماتیک</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://30nematik.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3079063622550011487/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://30nematik.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>7</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3079063622550011487.post-4603634969412779927</id><published>2010-03-04T01:37:00.000-08:00</published><updated>2010-03-04T02:09:25.142-08:00</updated><title type='text'>New Yourk I Love You</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/S49_kUtNsGI/AAAAAAAAAGI/3ivNZakp6gM/s1600-h/new-york-i-love-you-01.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5444710736524587106" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 364px; CURSOR: hand; HEIGHT: 219px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/S49_kUtNsGI/AAAAAAAAAGI/3ivNZakp6gM/s200/new-york-i-love-you-01.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;در باره‌ي فيلم &lt;strong&gt;نيويورک دوستت دارم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;اين فيلم توسط &lt;strong&gt;امانوئل بنبيهي&lt;/strong&gt; ساخته شده که در کار قبلي خودش &lt;strong&gt;پاريس دوستت دارم&lt;/strong&gt; ‌تجربه‌اي از استفاده از ايده‌هاي کارگردانان مختلف در يک کار استفاده کرد، در کار قبلي حضور کارگردانان مطرح همچون &lt;strong&gt;برادران کوئن&lt;/strong&gt; سطح کار را بالا برد، که در اين سري جديد حضور کارگرداناني در اين سطح را شاهد نبوديم، اما حضور پي‌گير بازيگري مانند &lt;strong&gt;ناتالي پورتمن&lt;/strong&gt; محبوب در هر دو مجموعه به عنوان بازيگر وحدتي به اين دو داستان داد. البته در سري نيويورک ناتالي خودش پشت دوربين هم رفت و کاري زيبا را براي نمايش به بيننده‌ها ارائه کرد.&lt;br /&gt;اين مجموعه‌ي يازده اپيزودي در گونه‌ي جديد خودش که در نيويورک دنبال مي‌شد دست به کاري جديد زد و داستان‌ها به سبک &lt;strong&gt;کيشلوفسکي&lt;/strong&gt;  به هم متصل  و ارتباط بين انسان‌ها برقرار مي‌شد. يکدستی نور و فيلمبرداري در اين نمونه از نکات شاخص آن به حساب مي‌آمد، ديگر اثري از شاهکاري که داستان کوتاه‌هاي پاريسي با خود مي‌آوردند، نبود. مردي که آواز مي‌خواند و به روياي گذشته‌اش مي‌رفت، زني که فرزندش مرده بود (&lt;strong&gt;ژوليت بينوش&lt;/strong&gt;) و اسب سوار داخل ميدان شهر (&lt;strong&gt;ويلم دفووه&lt;/strong&gt;) براي لحظه‌اي آغوش‌ها را به هم مي‌رساند و تعبير يوال کودک مي‌شد که از کابوي‌ها سوال مي‌کرد. ديگر داستان‌ها در نيويورک مي‌گذرد، جايي که مارا از تاکسي پياده مي‌کنند، روابط انساني با يک دزدي يا يک آدرس شکل مي‌گيرد، يک مترو پوليتن واقعي. هيچ کس اينجايي نيست و همه هستند، داستان‌ها &lt;strong&gt;وودي آلني،&lt;/strong&gt; يا &lt;strong&gt;پل استر‌ي&lt;/strong&gt; مي‌شود.&lt;br /&gt;مطمئنن اين رابطه پيدا کردن‌هاي داستان‌ها به يکديگر آنها را جذاب و دوست داشتني مي‌کند و در عين حال هرچه در اين هنر، تواناتر مي‌شود ساخته‌اش از واقعيت و ذهنيت مجموع افراد دورتر و دورتر ميگردد. واقعيت سينما همين است، نمي‌توانيم همزمان دو پديده را با هم داشته باشيم. ديگر به سراغ بناهاي معروف نرفته‌ايم، ديگر مهم نيست، تاکسي‌هايي که عبور مي‌کنند مطمئنا اهميت بالايي دارند. در فيلم &lt;strong&gt;شب بر روي زمين،&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;جيم جارموش&lt;/strong&gt; نيويورک شهر تاکسي‌هاي خالي است که مي‌روند و کسي را هم سوار نمي‌کنند. گمان مي‌کنم تصور جارموش از واقعيت به آنچه هست نزديکتر است تا داستان کوتا‌ه‌هايي که توسط گروه جديد دوست داشتن شهر‌ها نوشته مي‌شود.&lt;br /&gt;با اين حال در کار بعدي به سراغ شانگهاي مي‌روند و در آن شهر دوست داشتن را امتحان مي‌کنند. من اگر نامگذار اين فيلم بودم، آن را &lt;strong&gt;در نيويورک دوستت دارم&lt;/strong&gt; مي‌گذاشتم تا معني نزديکتري به آنچه هست بدهد. شما هم اگر فيلم را ديديد که ديدنش را پيشنهاد مي‌کنم آن را با اين نام مقايسه کنيد. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3079063622550011487-4603634969412779927?l=30nematik.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://30nematik.blogspot.com/feeds/4603634969412779927/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://30nematik.blogspot.com/2010/03/new-yourk-i-love-you.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3079063622550011487/posts/default/4603634969412779927'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3079063622550011487/posts/default/4603634969412779927'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://30nematik.blogspot.com/2010/03/new-yourk-i-love-you.html' title='New Yourk I Love You'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/S49_kUtNsGI/AAAAAAAAAGI/3ivNZakp6gM/s72-c/new-york-i-love-you-01.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3079063622550011487.post-3066877697209737117</id><published>2010-01-22T19:54:00.000-08:00</published><updated>2010-01-22T20:25:16.847-08:00</updated><title type='text'>2012</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://northshoremovies.files.wordpress.com/2009/11/2012-movie-poster.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 509px; height: 755px;" src="http://northshoremovies.files.wordpress.com/2009/11/2012-movie-poster.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;strong&gt;2012&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;البته با دیدن فیلم 2012 به یاد کشتی نوح می افتید، با تمامی خدمه و افرادی که در اون از سویی به سوی دیگه می رفتند. به یاد جفت حیوان هایی که برداشته می شدند و از دنیای ما برای دنیای دیگه برده می شدند. زندگی یعنی نوح وار از این دنیا فرار کردن. از هر چیزی که داریم برداریم و برای خودمون ببریم . . . &lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;هر چه قدر هم بخوام نمی تونم راجع به این فیلم نقد درستی بدم، همون طور که متوجه شدید تنها در باره ی فیلم هایی که دوست دارم می شینم و متن هایی درخور در میارم. این فیلم تقدیم به تمامی کسانی بود که از پروداکشن های عظیم لذت می بردند. بدون نکته های داستانی دوست داشتنی، حلقه هایی که مارو به فکر فرو ببرن و هر جا که داستان با مشکل مواجه می شد از توی جیبشون زمین لرزه در میاوردند یا آتش سوزی عظیمی به پا می کردند. هالیوود باید متوجه شده باشه که هنوز در لیست ده فیلم برترش، فیلم داگویل هست که کار بزرگیه و دارای فضایی معمولی و روی سن یک تئاتر اتفاق میفته.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;در کل چند داستان هست که به صورت موازی اتفاق می افته، اول یک دانشمند که از ماشینش در یک شهر آبکی پیاده میشه و در اونجا به کلی اعاده ی فیض راجع به مطالب علمی می پردازه (البته طبق معمول رئیس جمهور امریکا یه دختر داره که آخرش میدش به این آدم اهل علم و ایطور دوستایی که برای تحصیل میخوان خودشون رو از هر گونه جنس مونث حتی کفش های کت و ...های تامی دور نگه دارند راضی باشند)&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;یه مرد اهل خانوادست که برای جلب نظر حضرت پدر در فیلم آورده شده که پیش خودش بگه در امریکا مردم خانواده دارند و خیلی مراقب زن و بچه هاشون هستند و اگر زلزه ای رخ بده به دنبال خونه ی دوست دخترشون (خانه ی دوست کجاست عباس کیارستمی پدر رو ناراحت کرده بود) نمیرن، بلکه با یک لیموزین زن و بچشون رو نجات می دند. راستی هرجا یادم رفت بگید یک هواپیما منتظر این خانواده باشه تا بتونن راحت تر مسیر های دور و دراز رو طی  کنند. البته در اینجا اونها با یک گوینده اخبار بر خورد می کنند که مثل ارسن ولز که داستان های فضاییش رو به خورد مردم می داد (این قیافه برای من آشنا بود و از سر درایت یاد فیلم قاتلین بالفطره افتادم، که تارانتینو نوشت و الیور استون ساخت) و اونها رو می ترسوند و شهرها رو به هم می ریخت دم به دم منتظر آخر الزمان (اسم دختر نیست) می مونه.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;خوب داستان دختر رئیس جمهور (سناتور با خودتون، یادتون باشه پاک دامن، با چهره سیاه کمی جذاب و بابایی باشه)&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;حالا داستان یه مرد ثروتمند رو هم بهش اضافه کنید که مرد خانواده دار براشون کار می کنه و بچه هاش رو که از چاقی نمی تونند بخندند رو جا به جا می کنه.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;دیگه اگر خیلی کم آوردید یه کاهن معابد چین و ماچین بگذارید تا خداوند شما را عوض خیر بدهد. این کاهن بعدا می تونه ناقوص آخر الزمان (که باز هم باید بگم که دختر نیست و طرف کاهنه، کمی شرم کنید) رو بزنه&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3079063622550011487-3066877697209737117?l=30nematik.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://30nematik.blogspot.com/feeds/3066877697209737117/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://30nematik.blogspot.com/2010/01/2012.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3079063622550011487/posts/default/3066877697209737117'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3079063622550011487/posts/default/3066877697209737117'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://30nematik.blogspot.com/2010/01/2012.html' title='2012'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3079063622550011487.post-7666941881741200006</id><published>2010-01-17T14:23:00.001-08:00</published><updated>2010-01-17T15:12:32.101-08:00</updated><title type='text'>Juli and Julia</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://bookpage.files.wordpress.com/2009/07/julie_and_julia.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 308px; CURSOR: hand; HEIGHT: 432px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bookpage.files.wordpress.com/2009/07/julie_and_julia.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://bookpage.files.wordpress.com/2009/07/julie_and_julia.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;جولی و جولیا &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;اگر آخرین جمله های هر نویسنده راجع به این فیلم را بخوانید نوشته: "حتما سیر غذا را ببینید، چون گرسنه می شوید."&lt;br /&gt;من این فیلم را دیدم، و می گویم حتما عاشق زندگی باشید وقتی این فیلم را می بینید و گرنه احساس تنهایی می کنید. به عزیز ترین کسی که دارید زنگ بزنید. برای کسی که دوست دارید غذا درست کنید. حتما کیکی را که عصر پختید، به همراه شیر گرم توی پیش دستی کنار دستتان بگذارید و فیلم را ببینید.&lt;br /&gt;فیلم در مورد یک وبلاگ است که نوشته می شود تا بیش از پانصد غذا از کتاب قدیمی مادر، در یک سال پخته شود. این وبلاگ با مخاطبانش صادق است. نوشته های یک کارمند ساده که در گرفتاری های روزمره احساس می کند چیزی برای خودش ندارد. لحظاتی را برای خودش می خواهد و آشپزی می کند.&lt;br /&gt;جولیا زنی مسن است که آشپزی می کند، زندگی و همسرش را دوست دارد، با خنده هایی که از رگهایش بیرون می زند&lt;br /&gt;جولی زنی جوان است که آشپزی می کند، زندگی و همسرش را دوست دارد، با وبلاگی که به عشق جولیا می نویسد&lt;br /&gt;جولیا در سالهای بعد از جنگ جهانی در فرانسه، پاریس زندگی کرده، دهه هفتاد&lt;br /&gt;حولی در امریکا، نیویورک و در سالهای قرن جدید زندگی می کند&lt;br /&gt;&lt;p align="justify"&gt;و&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;در ابتدای فیلم می خوانیم که بر اساس دو زندگی واقعی این فیلم ساخته شده، در دو زمان مختلف و در امریکا و پاریس. آشپزی فرانسوی است که به زبان امریکایی نوشته شده&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;اما این سطرها عاشقانه هستند، شعر هستند که دستور پخت آشپزی را داده اند، آنها دستور دوست داشتن زندگی و همسر هستند&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;در زمانی که مک دونالد بر جهان حکومت می کند، ارتباط آدمها با دستورهای پخت غذا لذت بخش است&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;دوست نداشتم این پیام را به صورت معمولی و همیشگی بنویسم، من که روزنامه نگار نیستم از متن های سنگین و پر زیورشان سر در بیاورم&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;من می گویم، به بستنی فروشی محل رفتم&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;گفتم یک آب هویج بستنی چنده؟ &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;گفت با عشق 1500، بی عشق 500&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;و من گفتم یه با عشقش رو بده&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;. . . . ......................................................................................... . . . .&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;نکته هایی در مورد فیلم برای فکر کردن:&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;در فیلم کودکی نمی دیدیم، و این از زندگی بدون شادی حکایت می کرد&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;آشپزخانه تمام خانه جولیا را گرفته بود، در زندگی جولی تکه ای تبعید شده در کنج خانه بود و این یعنی نیویورک&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;ارتباط های جولیا با دیدار و میزهای شام شبانه با قلبهای کاغذی بود، جولی تمامی دوستانش را و مشتریانش را در وبلاگش می دید&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;.&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;اگر بخوایم فیلم را رتبه بندی کنیم، فیلمی راحت و در دسترس است . مشکلی ندارد و تفریح صرف محصوب می شود&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;با بازیگرانی که می توانند نظر را جلب کنند، اما نویسنده-کارگردان می توانست با هوش بیشتر لایه های دوست داشتنی تری را باز کند&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3079063622550011487-7666941881741200006?l=30nematik.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://30nematik.blogspot.com/feeds/7666941881741200006/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://30nematik.blogspot.com/2010/01/juli-and-julia.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3079063622550011487/posts/default/7666941881741200006'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3079063622550011487/posts/default/7666941881741200006'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://30nematik.blogspot.com/2010/01/juli-and-julia.html' title='Juli and Julia'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3079063622550011487.post-3926752464061101408</id><published>2010-01-08T12:59:00.000-08:00</published><updated>2010-01-08T13:01:08.420-08:00</updated><title type='text'>AVATAR</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/S0ec8LtHiJI/AAAAAAAAAFo/DEvFki9AxaY/s1600-h/Avatar+poster.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 236px; height: 320px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/S0ec8LtHiJI/AAAAAAAAAFo/DEvFki9AxaY/s320/Avatar+poster.jpg" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5424476833939163282" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;آواتار&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;به زودی در این صفحه&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3079063622550011487-3926752464061101408?l=30nematik.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://30nematik.blogspot.com/feeds/3926752464061101408/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://30nematik.blogspot.com/2010/01/avatar.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3079063622550011487/posts/default/3926752464061101408'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3079063622550011487/posts/default/3926752464061101408'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://30nematik.blogspot.com/2010/01/avatar.html' title='AVATAR'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/S0ec8LtHiJI/AAAAAAAAAFo/DEvFki9AxaY/s72-c/Avatar+poster.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3079063622550011487.post-923320425529318908</id><published>2010-01-08T12:50:00.000-08:00</published><updated>2010-01-08T12:57:01.176-08:00</updated><title type='text'>my sister's keeper</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/S0ebY8FLeeI/AAAAAAAAAFg/LPgqIhD0mWk/s1600-h/my+sister%27s+keeper.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 264px; height: 400px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/S0ebY8FLeeI/AAAAAAAAAFg/LPgqIhD0mWk/s400/my+sister%27s+keeper.jpg" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5424475128938068450" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;نگهدار خواهر من&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;به زودی در این صفحه&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3079063622550011487-923320425529318908?l=30nematik.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://30nematik.blogspot.com/feeds/923320425529318908/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://30nematik.blogspot.com/2010/01/my-sisters-keeper.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3079063622550011487/posts/default/923320425529318908'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3079063622550011487/posts/default/923320425529318908'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://30nematik.blogspot.com/2010/01/my-sisters-keeper.html' title='my sister&apos;s keeper'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/S0ebY8FLeeI/AAAAAAAAAFg/LPgqIhD0mWk/s72-c/my+sister%27s+keeper.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3079063622550011487.post-3475871605707095079</id><published>2009-09-28T00:57:00.000-07:00</published><updated>2009-09-28T03:55:01.074-07:00</updated><title type='text'>Dark Knight</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;نام فيلم: شواليه تاريکي&lt;br /&gt;کارگردان: کريستوفر نولان&lt;br /&gt;   &lt;br /&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 269px; height: 400px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SsBvsEYqwcI/AAAAAAAAAEM/LVZlGMrWaHw/s400/why+so+serious.jpg" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5386427957217247682" /&gt;&lt;br /&gt;نماي آغازين فيلم برفراز ساختمان بلند و آسمانخراشهاي نيويورک ميباشد. شيشه پنجرهاي از يک برج ميشکند، مرداني ماسک به صورت ميخواهند از  اين سوي ساختمان به سوي ديگر بروند. در جهت مقابل در خيابان مردي ايستاده است که ماسکي در دست دارد، ماشيني به استقبال او ميآيد و در نماهاي بعدي متوجه ميشويم او جوکر است. &lt;br /&gt;از اين فيلم ميتوان عليرغم نمونههاي پيشين که بازگشت بتمن بودند، با نام بازگشت جوکر ياد کرد، در اين فيلم تقابلي که بين خوبي و بدي شکل ميگيرد، تقابل رويا و واقعيت است، تقابلي در بين نظم حاکم و تصنعي بودن که نهفته در دل خود دارد و جوکر که از نهاد مردم بيرون ميآيد و با رجوع به  خصلتهاي انساني درون آنها ياران خود را بيرون ميکشد. ياد آوري کتاب ويکتور هوگو "مردي که ميخندد" در اين اثر مشهود مي باشد. مردي که ميخندد ماجراي مردي است که در دوران کودکي مورد شکنجه قرار گرفته است و در بزرگسالي لبخندي جاودانه بر روي صورت او نقش بسته است. اين لبخند يک لبخند حقيقي نيست، شادي در پس اين لبخند پنهان نشده است. تنها صورتکي است که ياد آور گذشته‌اي وحشتناک است. جوکر هرگز به خصلت‌هاي انساني نزديک نمي‌شود، او لبخندي بر صورت دارد و تنها خصلت‌هاي انسان را به بازي مي‌گيرد تا شطرنج بزرگ خود را، قمار گونه بر روي چهره‌ي محبوب شهر بازي کند.&lt;br /&gt;هاروي دنت، دادستان شهر، يک چهره‌ي محبوب است که در طول داستان محبوبيت او ذره ذره افزايش پيدا مي‌کند، تا در کنار بتمن (بروس وين) به قهرماني تبديل شود که شهر را از گزند جوکر در امان مي‌دارد. جوکر صورت اورا دوتکه ميکند و احساس هاي پليد را در او زنده ميکند و اينطور نشان ميدهد که علت رفتارهاي خودش آذاري بوده که در زندگي ديده. جوکر شرط خودش را بر روي بهترين مردم بسته است، او مي‌خواهد خودش را بدين وسيله توجيه کند، جوکر به دنبال پول نيست. زماني که پول‌ها را آتش مي زند مي‌گويد که تمامي اين‌ها نشانه است، و از هر چيزي براي فرستادن يک نشانه بايد استفاده کرد.&lt;br /&gt;سرقت در تمامي شهر رخ مي‌دهد، و سوال اين است که چرا نام او جوکر است، نام برگه‌اي در بازي ورق. شايد پاسخ دادن به اين سوال آسان نباشد ولي مي‌توان گفت در بسياري از بازيها او وارد نشده است و اينک به درون بازي مي‌آيد. وقتي فيلمي را ميبينم از خودمان مي‌پرسيم، اين شخصيت تا به حالا کجا بوده است. آيا جوکر گذشتهاي هم دارد؟؟؟ و بايد گفت اين بازي جديدي است که راه افتاده است و افراد درون آن گذشته‌اي ندارند و ژانري از فيلم و ساختار داستاني را مي‌بينيم که کسي جز جوکر گذشته‌اي نمي‌خواهد.  گذشته‌ي او به روايت خودش پدرش است که براي آن که پسرش خيلي جدي بود و دعواي پدر و مادر را ميديد، لبخندي هميشگي بر روي صورتش ترسيم کرد. و جاي ديگر همسرش که صورت او را پر از جراهت مي ديد و لبخندي که بر صورت داشت او را ترک کرد. به نظر نميرسد جوکر احساسي در مورد آنها داشته باشه، حتي در لحظه‌اي که از برجي به سمت پايين پرت مي‌شود ، با صداي بلند مي‌خندد.&lt;br /&gt;سرقتي در بانک انجام مي‌شود و سارق به مردم حاضر در بانک مي‌گويد ما نمي‌خواهيم کاري با دستان شما انجام دهيم جز اينکه شما زندگي خود را تسليم کنيد. وقتي جوکر رئيس بانک را مي‌کشد جمله‌اي از نيچه را بر زبان مي‌راند، اگر تو را نکشم قويترت کرده‌ام. کسي که اين لبخند را بر لبان او ترسيم کرده، او را نکشته و اين جوکر را قويتر ساخته و همچنان قويتر و قويتر شده است. صورتک برداشته مي‌شود و صورت جوکر در زير آن است که باز بر روي خود گريم سنگيني دارد، و مردي که در پشت يک لبخند پنهان است. در زير هر ماسک ماسک ديگري است و به درون اين مرد راهي نيست، او صورت است.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;width: 152px; height: 226px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SsByUfi8ftI/AAAAAAAAAEk/KU5hi9t6t7M/s400/mask.jpg" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5386430850726133458" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مردان محافط نظم و قانون در شهر، ديگر نيازي به فرانکلين ندارند و اعتقادي هم نيست، به تصوير او بر روي ديوار کاغذ مچاله شده‌اي مي‌خورد و بر زمين مي‌افتد. بتمن را شايد بتوان نماد خير و خوبي تصور کرد، ولي ابزاري است براي نگاه داشتن شهر، روزي که کاربردش تمام شود (که آن تاريخ به نظر راشل هرگز نخواهد آمد) مي‌تواند مثل مردي معمولي زندگي کند، ولي همان روز مي‌رسد و همان به وجود آرندگانش با سگهاي پليس او را تعقيب مي‌کنند که تنها موجودي است که او را در برابرش ضعيف مي‌بينيم.&lt;br /&gt;آنچه مردان بزرگ را در کنارهم، در مقابل هم قرار مي‌دهد قدرت و زنان زيبا هستند، راشل يک انتخاب در پيش دارد، بتمني که قهرمان پنهان است و صورتي در ميان مردم ندارد و هاروي که دادستان شهر و مردي با سکه‌ي هر دو رو برد است. شانسي براي بتمن نيست، در جايي که به شهرت و دلاوري‌هاي هاروي اضافه مي‌شود و هيچ چيزي نمي تواند از تصور بتمن بودن او جلوگيري کند، همانگونه که رقاص باله روس در کنار ميز شام مي‌گويد، تنها کافيست او قسمت فوقاني صورت خود را بپوشاند تا بتمن شود، و مي‌بينيم که هاروي در پس کاغذي که جلوي صورتش گرفته شده افکارش را پنهان مي‌کند و با دهانش حقيقت را به بازي جديدي مي‌گيرد. او خودش را بتمن معرفي مي‌کند و به اين طريق مي‌توانند جوکر را بازداشت کنند، اما چه کسي مي‌تواند بگويد جوکر اينقدر باهوش نيست که اين طله را ديده باشد و خودش را درون آن بيندازد‌؟؟؟ هاروي و راشل در محلي اثير مي‌شوند و دوراهي هاي جوکر آغاز مي شود، او انتخابي را براي معموران ايجاد مي کند که بر سر اين دوراهي خودشان قاتل يکي از دو نفر باشند (جوکر بسيار خوب درون انسان‌ها را مي‌شناسد و بسيار راحت به اين قلمرو پنهان راه پيدا مي‌کند).&lt;br /&gt;     &lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;width: 400px; height: 135px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SsBw7sIKaJI/AAAAAAAAAEc/O6Eh6LSw_Ew/s400/alfa.jpg" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5386429325095102610" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;جوکر با تبهکاران هم همدست مي‌شود، آنها مافياي شهر گوتام هستند. شعبده‌ي ناپديد کردن مدادي بر روي ميز با صورت يکي از ماموران مافيا، آنها را راضي به پذيرش پيشنهاد او مي‌کند. جوکر مي‌خواهد با هزينه‌ي آنها بتمن را از بين ببرد و دليل پيشنهاد خود را به آنها مي‌گويد :" اگر در کاري خوب هستيد، آن کار را رايگان انجام نمي‌دهيد". او به پول نيازي ندارد و تنها براي ارسال نشانه‌هاي خود از ابزارهايي که دارد استفاده مي‌کند و نشان مي‌دهد که مشکلش پليس نيست، او آمده است که قدرتش را نشان دهد. &lt;br /&gt;چاقويي که جوکر از آن استفاده مي‌کند مارا به ياد لئون مي‌اندازد، هرچه حرفه‌اي‌تر نزديک‌تر يا روايتي که خود جوکر مي‌کند بسيار زيباست: "انسانها در لحظه‌هاي پاياني عمر خود ماهيتشان را بيشتر نشان مي‌دهند". به ماموري که محافظ او در زندان است مي‌گويد که دوستانش را بهتر از او مي‌شناسد. او همه‌جا نفوذ مي‌کند و از هر جايي مي‌گذرد، ماموران پليس زيادي را مي‌کشد و در رژه‌ي عمومي خودش با لباس پليس ظاهر مي‌شود. برنده‌تر از چاقويي که جوکر در دست دارد، چيزي است که مي‌داند: «تصميم گرفتن براي انسان دشوار است و او را در جهنم دودلي مي‌گذارد». پس همواره محکومان ذهني خود را در مسيرهاي تاريک ذهني و دو راهي هاي انتخاب مي‌گذارد. عمر دسته‌اي را در دست دسته ديگر مي‌گذارد و در سوي ديگر مردم معمولي را گروگان مي‌گيرد و ماسک جوکري بر صورت آنها مي‌زند، و اسلحه‌اي براي دفاع در دستشان قرار مي‌دهد. جوکر کاملا مي‌داند که مي‌توان درون پليس رسوخ کرد، مردم را در برابر آنها و آنها را در برابر خودشان قرار داد، تنها کافيست که آنها با گذاشتن ماسک هايي بر روي صورت خود ماسک از صورت بردارند، بدين معنا که ديگر توجه نکنند که چه کسي در زير ماسک است و توجه کنند که چه اتفاقي در حال رخداد است.&lt;br /&gt;هاروي دنت از ساختمان پرت مي‌شود و مي‌ميرد، تنها بروس (بتمن) چهره‌ي او را بر مي‌گرداند تا سمت زيباي آن نمايش داده شود، آنها با خودشان مي‌گويند که جوکر اين بازي را برد. او بهترين را انتخاب کرد و نشان داد که او هم مي‌تواند فرد بدي باشد. موسيقي فيلم بالا مي‌گيرد، و احساسي عجيب را در درون بيننده ايجاد مي‌کند. احساسي مبتني بر هيجان و اشتياق براي ديدن بازگشتي ديگر از اين اسطوره هاي فراموش ناشدني.&lt;/div&gt;&lt;div align="left" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;Christopher Nolan                        Director&lt;br /&gt;The dark knight (2008)&lt;br /&gt;The prestige (2006)&lt;br /&gt;Batman begins (2005)&lt;br /&gt;Insomnia (2002)&lt;br /&gt;Following (1998)&lt;br /&gt;Doodle bug (1997)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Christian Bale                                        Batman&lt;br /&gt;The dark knight (2008)&lt;br /&gt;3.10 To Yuma (2007)&lt;br /&gt;The prestige (2006)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Heath leader                                                Joker&lt;br /&gt;The dark knight (2008)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3079063622550011487-3475871605707095079?l=30nematik.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://30nematik.blogspot.com/feeds/3475871605707095079/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://30nematik.blogspot.com/2009/09/blog-post_28.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3079063622550011487/posts/default/3475871605707095079'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3079063622550011487/posts/default/3475871605707095079'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://30nematik.blogspot.com/2009/09/blog-post_28.html' title='Dark Knight'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SsBvsEYqwcI/AAAAAAAAAEM/LVZlGMrWaHw/s72-c/why+so+serious.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3079063622550011487.post-1177282570731218148</id><published>2009-09-21T00:11:00.000-07:00</published><updated>2009-09-28T00:36:00.525-07:00</updated><title type='text'>Calle Cinema</title><content type='html'>&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مقدمه آغاز به کار&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مدتها بود در باره فیلم هایی که می دیدم یادداشتهایی می نوشتم. این کار کمک می کرد تا در مورد فیلم ها دقت بیشتری داشته باشم و منظرهای مختلف و نقدهای موجود را بررسی کنم. اکنون که فرصتی دست داد خواستم با نوشتن راجع به فیلم های به روز تر و افرادی که در صنعت سینما می شناسم دریچه ای برای ارتبازط با افرادی که در این زمینه هستند باز کنم. مطمئنم که نگاه تیزبینانه ی هر خواننده می تواند نکته ای به معلومات من اضافه کند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;رشید حشمتی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3079063622550011487-1177282570731218148?l=30nematik.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://30nematik.blogspot.com/feeds/1177282570731218148/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://30nematik.blogspot.com/2009/09/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3079063622550011487/posts/default/1177282570731218148'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3079063622550011487/posts/default/1177282570731218148'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://30nematik.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='Calle Cinema'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
